تبليغاتX
لحظه های بیقراری

تو را بانو ناميده ام

بسيارند از تو بلندتر-بلندتر

بسيارند از تو زلال تر - زلال تر

بسيارنداز تو زيباتر- زيباتر

 

اما بانو تويي!!!

**********

تن تو کو؟؟!!

تن صمیمی تو کو؟؟!!

تنی که جون پناه من بود.

عطوفت تن صمیمی تو کو؟؟!!

تنی که تکیه گاه من بود.

سبد سبد گل های تازه ی تنت/ برای بااغ دست من نبود

افسانه ی ظهور دستهای تو / جزقصه ی شکست من نبود

صندوقچه ی قدیم خاطراتمو/ ببین بین که موریانه خورد

ببین که بی حضور دستهای تو

گلهای رازقیم و باااادد بررد

...

آه ای مسافر تمام جاده ها

چرا چرا شبانه کوچ می کنی؟

دلم گرفت از این سفر /دلم گرفت

چه بی بهانه کوچ می کنی

..

رفتن تو افول خاکستری

ستاره ی دلبستن من بد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 8:35 توسط ابوالفضل |


من و غروب و جاده...

دیدم دل ام گرفته
هوای گریه دارم
تواین غروب غمگین
دور از رفیق و یارم

دیدم دل ام گرفته
دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما
من کسی رو ندارم

دیدم غروبه اما
نه مثل هر غروبی
پهنای آسمونو
هرگز ندیده بودم
از غم به این شلوغی

دیدم که جاده خسته س
از این که عمری بسته س
اون ام تموم حرفاش
یا از هجوم بارون
یا از پلی شکسته س
اون ام تموم راهاش
یا انتها نداره
یا در میونه بسته س

من و غروب و جاده
رفتیم تا بی نهایت
از دست دوری راه
یکی نداشت شکایت

گم شدیم از غریبی
من و غروب و جاده
از بس هوا گرفته
از بس که غم زیاده

پر از غبار غم بود
هرجا نگاه میکردی
کی داشت خبر که یک روز
میری که بر نگردی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 12:21 توسط ابوالفضل |


اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد

پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد

اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید

مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید

اگه تو مال من بودی همه خبر دار می شدن

ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن

اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم

پاییز میفهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم

اگه تو مال من بودی انقدر غریب نمیشدم

من چی میخواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم

اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود

 دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود

اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت

 تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت

اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد

 قصه ی عشق ما دوتا عبرت سرنوشت میشد

اگه تو مال من بودی میبردمت یه جای دور

یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور

اگه تو مال من بودی میذاشتمت روی چشام

 بارون میخواستی میبارید ابر سفید گریه هام

اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمیریخت

شمعی که پروانه داره اشک غم انگیز نمیریخت

اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت

 آدما دارا میشدن دنیا دیگه فقیر نداشت

اگه تو مال من بودی ٬ خیال نمیکنم باشی

پس میرم و میکشمت پیش خودم تو نقاشی

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 11:4 توسط ابوالفضل |


مرا امروز دل تنگ است مرا راهی نشانم ده.

به سوی اوج ویرانی به پیشت آشیانم ده.

 

نه فردایم به از امروز نه امروزم به از دیروز بود؛

مرا خود رانده است از خود تو تنهایی پناهم ده.

 

به مكر دلخوشی خفتم به جنگ بی كسی رفتم

شگفتا! دل فریبا بود

 سپاه بی كسی بی تا سپاه من پر از تنها

سلاحم خرده ی دل ها

 دگر هرگز نگویم این سخن را هیچ دگر هرگز نگویم،

 

بی كسی بی كس تر از ما بود.

فغان و داد و فریادی تو تنهایی! رفیق روز تنهایی؛ گزیری را نشانم ده

 هوای چشم من شرجی، سمای قلب من ابری، زمین هستی ام ... ؛

تو خشكی را،تو خورشیدی، تو ابری را نشانم ده.

 

فلك با من نمی سازد

 سیاهی رنگ رخسارم

تو ای پژواك تنهایی جواب بی ریایم ده جواب بی ریایم ده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 13:20 توسط ابوالفضل |


خاطرات

 باز در چهره خاموش خیال 


 خنده زد چشم گناه آموزت
 


 باز من ماندم و در غربت دل
 


 حسرت بوسه هستی سوزت
 


 باز من ماندم و یک مشت هوس
 

 باز من ماندم و یک مشت امید 


 یاد آن پرتو سوزنده عشق
 


 که ز چشمت به دل من تابید


 باز در خلوت من دست خیال 


 صورت شاد ترا نقش نمود
 


 بر لبانت هوس مستی ریخت
 

 در نگاهت عطش طوفان بود 


 یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
 

 دل من با دلت افسانه عشق 


 چشم من دید در آن چشم سیاه
 

 نگهی تشنه و دیوانه عشق 


 یاد آن بوسه که هنگام وداع
 


 بر لبم شعله حسرت افروخت
 

 یاد آن خنده بیرنگ و خموش 


 که سراپای وجودم را سوخت
 

 رفتی و در دل من ماند به جای 


 عشقی آلوده به نومیدی و درد
 

 نگهی گمشده در پرده اشک 


 حسرتی یخ زده در خنده سرد
 


 آه اگر باز بسویم ایی


 دیگر از کف ندهم آسانت


 ترسم این شعله سوزنده عشق 


 آخر آتش فکند بر جانت

 

 

*******************************************

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما


بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"


حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

 اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور


مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!


مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد


مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

 


درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ


خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز


ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -


با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 13:9 توسط ابوالفضل |


 

من و تو را چه كسي اينچنين جدا مي خواست ؟؟

چگونه! آه ! نه ! شايد خدا...؟ خدا مي خواست ؟؟؟

گناه مي كني آري نگو خدا اين كرد

كه چشم زخم رفيقان بي وفا اين كرد

تو خواستي كه مرا از خودت جدا سازي

شب سياه مرا بي ستاره ها سازي

مرا به ورطه اي از التماس بگذاري

براي اين دل تنها كلاس بگذاري

تمام شد دگر آن قصه اي كه زيبا بود

دگر نه من نه تو ، اي يار نازنين بدرود!

يكي نبود و يكي بود قصه پايان يافت

دو خط به جمله ي بدرود، قصه پايان يافت!

 

بانوي قصه ي تو....

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:20 توسط ابوالفضل |


 

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سر هایمان چو شاخه ی سنگین زبار و برگ

خامش بر آستانه ی محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو

بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه می چکد ز مژگان نازکم

بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما

با دستهای کوچکشان چنگ می زدند

در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود

محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها

آرام و رام بود چو دریای روشنی

با ساقهای نقره نشانش نشسته بود

د رزیر پلکهای تو رویای روشنی

من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود

در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند

افسانه های کهنه ی لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید

من شعله ور در اتش آن لحظه ی درنگ

گفتم خموش ((آری)) و همچون نسیم صبح

لرزان و بیقرار وزیدم بسوی تو

اماتو هیچ بودی و دیدم هنوز هم

در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو

 

 

 

تو از کدوم دياري که رنگ حادثه داري
 نه دشمني نه ياري ، نه خفته نه بيداري
خزان خاطره داري ، هواي ابر بهاري  ، هزار بغض در سينه داري و نمي باري
 
تو از کدوم زماني که جان پاک جهاني ، نه حاضري نه غايب ، نه سخت و نه آساني ،
 هميشه آينه داري اگرچه غرق قباري ، هميشه در نظر اما ، تو پنهاني
 
تو را چگونه بخوانم
 تو را چگونه برانم
 
 چگونه دوست بدارم ، تو را 
 نمي دانم
 
نه تشنه اي نه سيراب ، نه چشمه اي نه گرداب ، نه بي صدا نه با صدا ، نه بنده اي نه خدا 
 نه هم ترانه مايي ، نه از ترانه جدايي  ، هميشه همسفر ، اما ، هميشه تنهايي
 
تو را چگونه بخوانم
 تو را چگونه برانم
 
 چگونه دوست بدارم تو را 
نمي دانم                                

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 10:37 توسط ابوالفضل |


 

 

تو

به اندازه ي ماه

نه

 به اندازه ي صبح

يا به اندازه ي يك عشق

حقيقت داري.

ناگهاني

اما

مثل يك آينه ي ناب و زلال

در دل طاقچه  ي خاطره اي مبهم و گنگ

واقعيت داري.

شيوه ي چشم تو را مي نوشم

كه به سبك غزلم نزديك است

با دلم

اما

 نزديك ترين.

آه!

اي بارش ماه!

روح بي روح و ترك خورده ي من

تشنه  ي توست

تو كه با آينه و آب

رفاقت داري.

رنگ چشمان تو را دارد صبح

بس كه هنگام غزل

عطر صداقت داري.

با تو هستم اي خوب

كه به اندازه ي  يك عشق

اصالت داري

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:18 توسط ابوالفضل |


 

مثل یک حادثه ای

 این چنین نرم و زلال

 بر تن ایینه ام میباری

 تا غزل

 وقت عشقبازی من باشد و تو

 و تماشا دارد

شب نیلوفری ما با هم

 وقتی از نام تو جان میگیرد

 واژه ها

 ثانیه ها

 عشق

هوا

 و

تن تبدار من از هرم مسیحایی تو

 فصل خوب همه ی پنجره هایی  بانو!

چون فقط چشم تو کافی است که صبح

 از لب شرجی این پنجره ها جان گیرد

 و بریزد به تن خسته ی شب

 آه!

از این همه اعجاز که تو داری

 و

 من

 اینهمه عاجزم از وصف گل افشانی تو .

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 12:6 توسط ابوالفضل |


ای تو بهانه واسه موندن                   

                                             ای نهایت رسیدن

            ای تو خود لحظه ی بودن

                                         تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن

           ای همه خوبی همه پاکی

                                            تو کلام آخر من

           ای تو پر از وسوسه ی عشق

                                            تو شدی تمامی زندگی من

            اسم تو هر چی که می گم

                                             همه تکرار تو حرفای دل من

             چشم تو هرجا که می رم

                                            جاری تو چشمای منتظر من

             ای بهانه واسه موندن

                                             ای نهایت رسیدن

             ای تو خود لحظه ی بودن

                                          تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن

             تو رو اون لحظه که دیدم

                                                 به بهانه هام رسیدم

                از تو تصویری کشیدم

                                                  که او نو هیجا ندیدم

                تو رو از نگات شناختم

                                                 قصه از عشق تو ساختم

                تو رو از خودت گرفتم

                                                 با تو یک خاطره ساختم


 دلتنگ که می شوم در این روزهای ابری و بارانی....

  

روی آن شیشه ی تب دار تورا \"ها\" كردم،اسم زیبای تورابانفسم جا كردم.

شیشه بدجوردلش ابری وبارانی شد،شیشه رایك شبه تبدیل به دریاكردم.

 باسرانگشت كشیدم به دلش عكس تورا،عكس زیبای توراسیرتماشا كردم. "

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 8:13 توسط ابوالفضل |